یکشنبه 5 خرداد1387
عاشقش بودم
خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد به او که عاشق او بودم زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!
نوشته شده توسط شهریار در 12:44 |
| لینک به
این مطلب
یکشنبه 5 خرداد1387
خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد به او که عاشق او بودم زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!
نوشته شده توسط شهریار در 12:43 |
| لینک به
این مطلب
یکشنبه 5 خرداد1387
تو را می خواهم
تو را می خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمالن صاف و روشن من این كنج قفس مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فكرم كه دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت در این فكرم كه در یك لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگی از سر بگیرم در این فكرم من و دانم كه هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست ز پشت میله ها هر صبح روشن نگاه كودكی خندد به رویم چو من سر می كنم آواز شادی لبش با بوسه می آید به سویم اگر ای آسمان خواهم كه یك روز از این زندان خامش پر بگیرم به چشم كودك گریان چه گویم ز من بگذر كه من مرغی اسیرم من آن شمعم كه با سوز دل خویش فروزان می كنم ویرانه ای را اگر خواهم كه خاموشی گزینم پریشان می كنم كاشانه ای را
نوشته شده توسط شهریار در 12:43 |
| لینک به
این مطلب
یکشنبه 5 خرداد1387
یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نیامد چی؟ گفتی اگه چشمای تو بباره اسمون گریش میگیره ...گفتم :یه خواهش دارم وقتی اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتی به چشم ...حالا من دارم گریه میکنم و اسمون نمیباره ........تو هم اون دور دورا ایستادی به من میخندی
نوشته شده توسط شهریار در 12:35 |
| لینک به
این مطلب
یکشنبه 5 خرداد1387
كاش بودی تادلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود كاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود كاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه غمها نبود كاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبر از موج واز دریا نبود كاش بودی تا زمستان دلم اینچنین پرسوز وپرسرما نبود كاش بودی تا فقط باور كنی بعد تو این زندگی زیبا نبود ..
نوشته شده توسط شهریار در 12:14 |
| لینک به
این مطلب
یکشنبه 5 خرداد1387
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم . تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم . بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم میان گذشته و امروز. از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند. تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم . پس به نام زندگی هرگز نگو هرگ
نوشته شده توسط شهریار در 12:13 |
| لینک به
این مطلب
یکشنبه 5 خرداد1387
همیشه دوستت دارم ای سر چشمه ی محبت ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
نوشته شده توسط شهریار در 12:11 |
| لینک به
این مطلب
یکشنبه 5 خرداد1387
اروم بگیر اروم بیگر ای دل من چرا صدات در نمی یاد این همه آزارت می دن چرا صدات در نمی اد هر کی از راه می رسه یه زخمی به تو می زنه چرا هی چی نمیگی چرا صدات در نمیاد آروم بگیر دله بی طاقت دیونم نکن دله بی طاقت آتیشیم نزن دله بی طاقت فراموشش کن دل بی طاقت نفرین نمیکنم تو رو هر جا میخوای بری بو نگو قسمت نبود خودت نخواستی برو اخه چرا هر جا میخوای تو برو دیگه دل تور نمیخوام این عشقه تو مرده این دلم تور نمیخواد ای دله من دیگه بسه از عاشقی شدن خستم نمیخوام دیگه عاشق باشی دیگه بسه تو این روزا دور زمونه دیگه هیچکی عاشق نمی مونه عاشق شی دل می سوزه چند بار سوختی دیگه بسه آروم بگیر دل بی طاق
نوشته شده توسط شهریار در 12:4 |
| لینک به
این مطلب
دوشنبه 5 فروردین1387
عیدنوروز مبارک...............................
عید نوروز مبارک![]()

نوشته شده توسط شهریار در 18:23 |
| لینک به
این مطلب


